
بیرون از جمع روی زمین دراز کشیده ام وسردم است-ویچ بغل میخواهد-. آنقدر که از گوشه ی چشمانم اشک می آید.-ویچ بغل میخواهد- سردم است و موهایم را باز کرده ام.-ویچ بغل میخواهد- سردم است درست شبیه به یک روح..... صدایشان می آید. حالا که دارم این متن را توی گوشی ام می نویسم به آن ها هم گوش میدهم. موضوع صحبتشان سال گذشته ی شان است.... ترجیح میدادم توی این هوا درمورد این حرف بزنند که چرا درختان میوه هایشان را به درختانی که میوه ندارند قرض نمیدهند... یا چرا چنار کنار درخت کاج اینقدر زیباست اما چنار کنار درخت پرتقال زشت است. مگر جفتشان درخت های مورد علاقه ی من و زیبا نیستند؟-ویچ بغل میخواهد-
شکلاتی سمتم پرت میکند و میگوید با چایی ات بخور میگویم تلخ میخورم . نمیپرسدچرا اما من در دلم میگویم... چون چای آتیشی را باید تلخ خورد.
پ ن : من آدم افسرده ای نیستم. آدم های افسرده آدم های ابله ای هستند.آدم باهوش همیشه حواسش به سلامت روانی و جسمی اش هست. من بلد هستم چطور حال خودم را خوب کنم. من بلد هستم در بدترین شرایط بخندم. من بلد هستم کاری کنم که بهم خوش بگذره برای همین هیچوقت تنهایی برایم دردناک نبوده است. من با تنهایی ای که از کودکی همراهم بوده بزرگ شدم من با تنهایی ای که از کودکی باهام بوده عشق کردم و یاد گرفتم چطور خوش بگذرونم.... من زده بودم زیر آواز ... در مه .
عکس : من
برچسب:
نویسنده: آرین عباسی