جسد را کشید
کشید و کشید و
انداخت صندوق عقب
زیر لب میگفت:
خون. فقط. خون توی لعنتی.
نه نفرین سیاه
نه طلسم
نه جادو
همه را کنار گذاشته بود
جادوگری که
ا ین موقع شب داشت
از حرارت خون می سوخت و دود میشد و با لذت می نوشید
و آواز میخواند :
خون... آره ... خون توی لعنتی..
پ ن : عکس هم توسط من
برچسب:
نویسنده: آرین عباسی