خرید بک لینک

انگار روحی روحت را زندانی.

انگار روحی کرده زندانی

زندانی انگار روحی

روحی در روحی و روح هایی در جسمی زندانی

روحی؟ روحی! روحی روح روح ححح ح ح ح

روحی . انگار روحی را زندانی

لالا لالا لولو پشت دیواره...

دحترک رادار ندارد

در بالای چوب دار میزند خودش را

دختر دارا٫ داروندار را بالای دار...

دار را داراست دختری چاقو در گلو ...

لالا لالا لولو پشت دیواره...

هی هی هی هی هی ماه برو... برو ماه برو بدو برو تروخدا برو بدو بدو ماه برو

برووو

روح دخترک کک ندارد

کرم دارد

چکش دارد

میخ دارد

کلنگ دارد

در گلویش چاقو دارد

هی هی هی هی برو برو ماه...

او دارد می آید

دخترک کولی با چاقویی در گلو او او

آه..

هی ...

ماه...

برو..

برو

ب

ر

...

پ ن : از دیروز تا به حال نخوابیده ام. تا چشمانم را میبندم گلوی دختری را میبینم که مردی درحال فرو کردن مته وار چاقو درگلویش است . چشمانم را که باز میکنم دختری را از سقف اویزان را میبینم.. درست کف پاهایش را. تا چشمانم را بر میگردانم انگار مردی از پنجره ی اتاقم خیره است به من .

من . من! در بیداری دارم کابوس میبینم.

برچسب: نویسنده: آرین عباسی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 12:12

صفحه بندی