یکی از شهر هایی که عاشقش هستم کاشان هست... حتی دونه دونه پروژه های تحلیلی ام رو هم از کاشان برمیدارم..شهری که سیر نمیشوم ازش... شهری که تا فهمیدم انجمن معماریه یونی میخواد ببره دانشجوهارو کاشان و اصفهان اولین نفر توی صف ثبت نام بودم...شهر بادگیر شهر خونه های فوق العاده شهری که توی دونه دونه خونه های تاریخی اش ارواح در حرکتند... درهای گوشواره هارو باز میکنند. در تابستان نشین ها مهمانی برگزار میکنند و پادشاه در شاهنشینش با همان عظمت می نشیند و زن ها کل میکشند... نوربازی اش میگیرد و نقاشی های روی دیوار ها به رقص در می آیند... در خانه های کاشان هنوز هم زندگی جریان دارد ... اما زندگی ای به جنس رویا...
.
.
مادر مجبورم کرد چمدان بردارم.. به ویزارد میگویم برای جفتمان دوتا کوله کافیست میخندد میگوید با یه کوله هم سروتهش هم میاد...
به ویزارد میگویم تو که لباس مردونه هاتو نمیپوشی ... میتونی بدیشون به من به عنوان مانتو ازشون استفاده کنم
میخندد..
میگویم منو تو در روز چند ساعت باهم میخندیم؟ میگوید خیلی میگویم میدونستی اگه بیشتر از یک ربع بخندیم روز به روز به هم نزدیک تر میشویم؟ ...می خندد... میخندم... باهم میگویم ما همو رد کردیم ... :))
پ ن : عکس من. گوشه ی اتاق D:
پ ن : بخوانیم : پیوسته خوابیدن در امتداد بیداری / آووکادو
برچسب:
نویسنده: آرین عباسی