خرید بک لینک

دیر سر کلاس رسیدم. توی آتلیه ی 6 در حال دسته بندی عکس هایم بودم... با وسواس خاصی عکس هایی که باید نشان میدادم را انتخاب کرده بودم لبتاب به دست . با همان لباس مشکی ای که رویش گل های سبز داشت و لاک مشکی ای و دست بند مشکی و سبزی و موهای مشکی چتری و چشم های سفید و مقنعه ای سیاه و کفشهای سیاه و شلوار سیاه و لبخندی روی لب وارد کلاس شدم استاد نگاهم کرد و گفت عکس هارو آوردی؟ (این هفته نوبت من بودتا عکس از یه عکاس بیارم علاوه ی این که ده تا از عکس هایی که خودم گرفته ام رو برای معرفی خودم و استعدادم باید به استاد نشون میدادم) لبخند زدم و با انرژی گفتم بله! عکس های تیم واکر دونه دونه پخش میشد و استاد میگفت سلیقه ات خوب است و عکاس و مجموعه ی خوبی را انتخاب کردی اما این عکاس لب مرز است (و شروع به توضیح دادن کرد...) عکس ها که تمام شد گفت ببینم تو برامون چی داری... اولین عکس روی پرده پخش شد... استاد لبخند زد.. عکس ها دونه دونه روی پرده می امد و استاد از سر ذوق میخندید و کف میزد و میگفت دلارام... تحسینت میکنم.... -من خیلی این را شنیدم اما از دهان کسی که دکتری هنر. عکاسی داشت و استاد پخته ای بود و خط ذهنی ای شبیه به خط ذهنی خودم داشت و علاوه بر این که من عکاسی رو به صورت آکادمیک یاد نگرفته ام و احساسی کار میکردم برایم به شدت شیرین بود ...اگر از نقاشی ام تعریف میکردن یا از نوازندگی ام اینقدر سر ذوق نمی آمدم-

آنقدر خوشش آمد که علاوه بر اون ده تا تمام عکس هایی که تابه حال گرفته ام و رویشان کار کرده ام را دید...

خیلی خوشحالم! و خیلی پر انرژی...

گفت شعر زیاد بخوان : گفتم استاد... میخوانم.. گفت شاعر هاتو نام ببر تا گفتم غلامرضا بروسان... سرش رو تکون داد و گفت دختر تو... ((D: نمیگم حالا بقیه اش رو زیاد ازم تعریف کرد :)) همینطوریشم دارم از دوستان(الکی مثلن دوستان بلاگی!) فحش و بدوبیراه میشنومو میخورم :))

گفتم تی اس الیوت... گفتم ادگار آلن پو.... گفتم جوی هارجو...و...

و ازم خواست تا همسو باهاش بشم...

پ ن : یک همستر خیلی کوچیک دوباره خریده ام....اما شبیه به آئورا نیست...میدانم که اگر باز هم قهوه ای میخریدم به شدت غمگین میشدم... از مرگ آئورا..... اینبار همستری گلبه ای رنگ ....

برچسب: نویسنده: آرین عباسی تاريخ: دوشنبه 25 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:27

صفحه بندی