خرید بک لینک

آل را یک گوشه خفت کرده بودم

زار می زد

گفته بودم باید مرا مبتلا به آلزایمر کند

وگرنه تمام خوک هایش را خواهم کشت

می دانست عصبی از تمام خاطراتم

او میدانست

آل. لال شد. چشمانم را بستم. لبهایش را به سمت گوش هایم آورد

ورد میخواند و موهایم به هوا می رفتند

ورد میخواند و دستهایم به رقص در آمدند

ورد میخواند و من دیگر واقعن داشتم می رقصیدم

چشمانم را که باز کرده بودم

نه آلی دیگر بود

و نه خاطراتی

فقط من

در آغوش تو

با گل سفیدی روی موهایم

بی حرکت

نشسته بودم...

.

.

.

میدانی؟

سفید به تو می آید

و من به آغوش تو

اخم به تو می آید و

گونه هایم به گونه های تو

پ ن : عمیق امدی. عمیق به دل نشستی و عمیق در دل خواهی ماند.

پ ن : مخاطب خاص دارد.

برچسب: نویسنده: آرین عباسی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 12:12

صفحه بندی