نشسته بود روی صندلی، نور نیمه چپ صورتشو روشن کرده بود
قلم دستش بود و آدمارو میکشید
هر شخصیتی رو که تموم میکرد، نفسشو هول میداد سمتش و بوم رو میذاشت رو زمین
و شخصیت ها توی بوم ها به حرکت در میومدن
سال هاست که خلق می کنه
گاهی هم اون آدما حوصلشو سر میبرن، اونم با آتیش زدنشون زندگی تک خطیشون رو تموم میکنه
ولی وقتی دوتا از بوم ها عاشق هم شدن، اونارو آویزون کرد کنج دیوار
کاریشون نداشت
اما صداشون میومد که میگفتن، اون چرا انقدر ناراحته، نکنه کسی دوسش نداره...
ویچ لبخندی زد و قلمو رو برداشت...

پ ن : متن : ویزارد
پ ن : عکس: من
پ ن : دالی باباته؟...
برچسب:
نویسنده: آرین عباسی