چشم هامو باز کردم. همه جا تاریک و سرد بود سرم رو به سمت میز کنار تختم چرخوندم... آئورا(همسترم) زیر پوشال ها رفته بود چشم هامو بستم و دوباره رفتم زیر پتو. و آروم آروم خودم رو لیز دادم به پایین تخت و از انتهای پتو بیرون اومدم. پریدم... مثل همیشه. از میله ی بارفیکسم آویزون شدم و باز پریدم توی راهرو .. اتاق من انتهای خونه است.. انتهای راهرو.. آنقدر انتها که اگر داد بزنم شاید صدایم را بشنوند....پدر توی نشیمن با چند کاغذ رو به رویش و یک خودکار در دستش در حال غر غر کردن بود... و طبق معمول رو به مامان میگفت: (دانشجوی دکترای مملکت غلط املایی داره.. اخه بری به کی بگی... من رو دید و گفت: صبحت بخیر گنجشک.. پدرم همیشه ساعت شیش صبح بیدار میشه..صبحونه رو آماده میکنه... صبحونه اش رو میخوره و میشینه پای کارش.... او به شدت آدم مهربانیست.
اروم اروم روی پنجه هایم راه میرمو دستمو پشتم گره میدم و تا آروم گونه مامانو میبوسم،میگه: مثل مرده ها منو بوس نکن :))
لیوانم رو برمیدارم... یه بسته کاپو برمیدارم... یک کلوچه برمیدارم و دوباره با همون رویپنجه راه رفتن ها به سمت اتاقم برمیگردم....
روز جمعه ام رو با پروژه ی جدید شروع میکنم و در اتاق دوازده متری ام 57868736759896587965 کیلومتر راه میروم...
عکس : (سلفی است)
همیشه برای این که جو کامنت دونی های وبلاگم بهم نریزه و آبروی دوستان نره -قطعن وقتی عصبی هستن یا شاید حالشون گرفته شده خب یه حرفایی میزنن که بعدن پشیمون میشن.-یه سری از کامنت هارو تائید نمیکنم.... خانومی(حالا نام نمیبرم) کامنت گذاشته بود که ما مث تو نیستیم که همش سلفی از خودمونو دوربینمونو ماشینمونو چ و چ چ چ بزاریم -حالا چقدرم من توی وبم خصوصی نویسی میکنم :)) - و پز داشته هامون رو بدیم.... من چیزی نمیگم ولی این کامنت واقعن واقعن واقعن خنده دار ترین و چیپ ترین کامنت عمرم بود :)) ...
برچسب:
نویسنده: آرین عباسی