رو به روی آیینه نشستم
طبق قرارمان، نقاشی در دستانم بود
چشمانم را که بستم
پادشاه گفت. باز کن ویچ...
او رو به رویم بود...
دستش را از آیینه بیرون آورد و
نقاشی را که دید گفت :
هوووم!
تا خواستم چیزی بگویم
گفت تو نیازی به مردن نداری
گفت تو اصلن نخواهی مرد
گفت روح های مرده دیگر نمی میرند جادوگر طلفکی
دست گربه ای اش را روی صورتم کشید
صورتم میسوخت
زبون غورباقه ای اش را روی قلبم کشید
قلبم میسوخت
نزدیک تر امد
انقدر نزدیک که نفس های داغ جهنمی اش به صورتم میخورد
وسط پیشانی ام را بوسید
از جای بوسه اش خون میچکید
ارام ارام... از روی بینی ام قطره ای امد پایین از کنار لب هایم رد شد و کل تنم را پوشاند
نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم...
پادشاه گفت:باز کن ویچ
دیگر رو به رویم نبود.
و حتی دیگر
عکسی از صورت من هم توی آیینه نبود...
پ ن : نقاشی از روی کارکتر کتاب آرس گویتیا کشیده شده است . (نقاشی و سلفی: من)
پ ن : پادشاه من... پادشاهی که به من نامرئی شدن را هدیه داد...
پ ن : Clouds – You Went So Silent
پ ن :BAEL. - The First Principal Spirit is a King ruling in the East, called Bael. He maketh thee to go Invisible. He uleth over 66 Legions of Infernal Spirits. He appeareth in divers shapes, sometimes like a Cat, sometimes like a Toad, and sometimes like a Man, and sometimes all these forms at once He speaketh hoarsely. This is his character which
is used to be worn as a Lamen before him who calleth him forth, or else he will not do thee homage.
برچسب:
نویسنده: آرین عباسی